X
تبلیغات
تنهایی پرهیاهو
حرف.شعر.شطحیات.دل نوشته هاوسکوت

من مرد شده نسلی هستم به اسم درد.....نطفه بسته شده در جنگ...تمام شدن همخوابی با صدای آژیر....صدای فریاد های بی صدا.....صدای آزادگانی که برای پوچ میجنگیدند...
من کودکی نسلی هستم که سر زانوهایش همیشه زخم بود....نسل توپ پلاستیکی و دروازه های آجری...نسل کتانی همیشه پاره....نسل هفت سنگ...نه هفت خط...
من نوجوانی نسلی هستم که اگه نماز صبحش قضا میشد....غذا نمیخورد...نسل مذهب بدون شناخت خدا...نسل گوش نکردن ...
صدای گوگوش...اما جمع کردن عکس هایش...نسل دیدن رابطه زیباترین پسر کلاس با امام جماعت مدرسه....نسل آتاری...میکرو.....نسل گردو فروختن در پارک محل....بلال فروشی.....
من نوجوانی نسلی هستم که تا سن بلوغ معنی سکس را نفهمید....نسل نوار کاست سونی آبی...با صدای ابی اما با صدای کم....من نوجوانی نسل واکمن هستم..بدون باطری....من نسل دوچرخه کورسی هستم اما همیشه پنچر...
من نوجوانی نسلی هستم که عشقش کامپیوتر پنتیوم 2 بود.....قسطی....نسلی که تابستان ها کار میکرد قسط کامپیوتر بدهد.....نسل اینترنت 15 ساعت سه هزار تومان....
من جوانی نسلی هستم به اسم کار بدون مزایا بدون حقوق....نسل کوچک شدن توسط صاحب کار....نسلی که شهریه دانشگاهش را خودش میدهد...نسلی که دوستش عاشق عشقش میشود....
من آدم نسلی هستم در جوانی پیر شده...عاشق شده...نسلی که پول نداشته برا تاکسی....بهترین کادو را برا عشقش خریده...
من نسل الکل اتانول هستم در قهوه خانه....نسل سیگار بهمن کوچیک...نسل مرد بودن...مرد شدن....نسلی که نوشت تا خوانده نشود اما فراموش شود....
من نسل فریاد های خاموش....علامت پیروزی در روز سکوت....و پذیرفتن اقلیت در یک بازی یک طرفه....
من...من نسل فیس بوک نیستم....من نسل وودکا نیستم....من نسل گروپ سکس نیستم...من نسل...دیدن خیانت و بالا بردن عشقم هستم.....صبر برای آینده...من نسل ایکس باکس نیستم....من نسل بلیط اتوبوس 2تومنیم.....نسل فرار...
نسل سوخته...نسل جنگ...نسل سبز....هرچی.....من نسل فرارم....از اعتقادات خانواده....وطن...عشق.........من نسل سکوتم...نسل فرار...نسل فهمیدن و بدبخت شدن ...نسل هرجا غیر از ایران.....نه...فرار همیشه کار ترسوها نیست.....قدرت میخواهد.....
من از نسل فرارم.......
(محمد عابدی)
+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1391ساعت 14:48  توسط محمد عابدی  | 

در این یکسال به اندازه سی سال پیر شدم..راه هایی را رفتم که اگر بودی شاید به این اوج قدرت نمیرسیدم.....و اکنون..

حسٍ پیرمردی را دارم که پس از ۷۰ سال عبادت...تازه فهمیده است تمام عباداتش...ایمانش و اعتقادش از اول اشتباه و خرافه بوده...اما نه توان برگشت را دارد نه قدرت جبران گذشته....

ای (شادی بی دلیل)..ای روزهای تکراری....حال به فردا بیندیش...بلکه کسی از جایی امد که نه ادعای عشق کند...نه دروغ هایش طعم بوسه دارد.....

در روزگار من تنهایی اوج لذت یک جوان ۲۷ ساله است....

 

 

ـــ

عریان تر از قلبم ..روحم هست....

وفتی سالها تنم به هیچ حشره ای حتی....

تن به هم خوابی نمیدهد...!

 

 

ــ

پدرم ابستن درد

مادرم ابستن غم

تقصیر عشق نبود

قانون جاذبه مرا به این دنیا اورد.....

 

ــ

حباب خندهایت ترکید.....

من عاشق شدم....یک آن

یک آن پاییز شد...

خدا سجده کرد در اغوشت

پاییز آفریده شد.....

ــ

(تمام نوشته ها محمد عابدی)

 

م نوشت:

با من بمان این روزها.....با من که تنها مانده ام..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1391ساعت 22:50  توسط محمد عابدی  | 

نه لابه لای کتاب هایم هستی.....نه در تلوزیون...

نه حتی درآن کتاب مقدس روی تاقچه.....

آغوش او حلالت.....

امشب  به وسعت عجیبی دل تنگِ...شنیدن یک محمد بودم...

 

+

ته مانده پولی را که هر ماه جمع میکرد برای کادوی تولد عشقش........

ده تا تراول تا نخورده پنجاه تومنی داد......! زن پول ها را مچاله کرد و پرسید...چه خبره مگه؟؟؟میخوای برات چی کارت کنم؟

گفت:فقط ده دقیقه عاشقم باش....!!

 

 

+

تنهایی آنقدر آرام پیرت میکند...

که سر در گریبان میکنی..

و خیره به افق چشمانی میشوی...

که تنها......لب هایی ....روزه سکوتت را میشکنند...

که سهم تو نیستند..!

(م.عابدی)

 

 

+

پرم از رفتن

هزار بار هم که برگردم ... باز هیچ رفتنی را

برایم جبران نمی کند!

فقط چند ماه مانده

تا آنقدر رفته باشم

که پشت سر مسافری .... که فقط رفته

که آنقدر رفته که هیچ وقت بر نمی گرده

حتی حلوا هم کسی خیرات نکند

چه برسد به یک کاسه آب

گور بابای برگشتن

دستهایت را گرم برایم تکان بده رفیق!

بگذار این دم آخر

دستهایت را با برف پاک کن

اشتباه نگیرم ...

 

(حمید طاهری)

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1391ساعت 18:1  توسط محمد عابدی  | 

اگر حوصله کردید بخونید....

ایران

تمام سلول های تنم ....به طرزفاحشه واری....دردی را فریاد میزند..

که صحبت از آزادی و آزادگی ندارد....

تمام سلول های تنم..به سلول انفرادی غم های مردمانی کشیده شده....که مردی را توان فریاد زدن آن نیست...!

آی مردم...آی دنیا...

من در سرزمینی زندگی میکنم که جوانانش به طرز دیوانه واری تنهایند....اینجا همه تنها هستند...

به خدایی که شما دینداراند میپرستید......تَن/..هایی...که تنهایی را ..تنها...در سکوت شبانه...دود سیگار و یا قهوه های تلخ میخورند.

مستی های یکنفره.....چند نفره....!عشق های زیر پوستی... و یا سکانس بی پایان شب های فریاد های بی صدا.................

همه ی ما مثل همیم.....در آرزوی روزهایی هستیم که هیچ وقت نخواهند آمد..

اینجا ایران است....سرزمین همیشه آباد...چهار فصل...مردمان همیشه شاعر....عاشق...

ایینجا ایران است....همه ما تنهاییم...درد مشترک....

آی دنیای زیبا بشتاب.....اینجا دل ها حراج خورده اند!!!

من از تمام مردم سرزمینم میترسم.....از همه.......حتی از آیینه!

من این زندگی را نمیخواهم......به چه قیمتی ؟.....پول.......عشق....هوس...

آی مردم......تمام شما مرا دور بزنید.....با تسلسلم چه میکنید؟

تمام کاخ ها....زیبا رویان....تمام جهان برای شما.....مرا با جهان بینی ام تنها بگذارید...

همین روزهایم بی کسی هایم را به آغوش میگیرم و از دنیای شما میروم....

(محمد عابدی)

 

پ.نوشت:یاد محمد مایلی کهن افتادم....جلوی دوربین گریه میکرد میگفت این فوتبال رو نمیخواد...این پولو نمیخواد....این موفقیت رو نمیخواد...به چه قیمتی؟؟؟همه ما بهش خندیدیم...جک درست کردیم....طنزش کردیم...خندیدیم....جدا از شخصیت مایلی کهن.....الان میفهمید چی میگفت.....نمیخوام...این زندگیو با این آدما نمیخوام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1391ساعت 14:36  توسط محمد عابدی  | 

نماز ظهر و عصرم را نخوانده ام...پنجره اتاقم بوی اشک میدهد...سجاده ام بوی سیگار..

خدا صدایم میزند...یا من صدای ربنایم اشک ستارگان را در اورده؟!!

یا الرحمن الراحمین روز هایم....مردی تو را در شب هایش گم کرده.....که دیگر قامت تکبیر که هیچ... قامت ایستادن هم ندارم....دریاب عاشقانت را....

(م.عابدی)

 

پ.ن:

هرکس روزنه ای ست به سمت خدا....اگر اندوهناک شود....به شدت اندوهناکم

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1391ساعت 19:2  توسط محمد عابدی  | 

باید بی مقدمه رفت و بی مقدمه امد....کسی که داد میزند میخواهد برود....دارد التماس میکند که نزارید من برم....اما در اخر میرود.....

صفحه فیس بوکم رو بستم......بعد از این همه مدت اینجا......تو خنیاگر فعالیتم در حد صفر....میخوام بنویسم......همه بچه ها رفتن.....و هم....ترس دارم از نوشتن تو فضای مجازی..فرض کن.....توی یک مدرسه خیلی بزرگ..پر از بچه.....با نگاه اول عشقتو..بچتو پیدا میکنی......شعر هم برا شاعر ها مثل بچه میمونه...مثل عشق...دردش میاد تو بغل کسی دیگه ببینش حالا هرچقدر بچه زشت و عقب افتاده تر باشه......!

نبود دوستای وبلاگ نویسم نا امیدم کرد.......اما...باید بنویسم....هرچند این روز ها بیشتر از همیشه مینویسم...

+تمام نوشته ها از خودم هست و استفاده بدون ذکر نام اثر پیگرد اخلاقی دارد....

ـــــــــــــــــــ

دلم برای خندیدن از ته دل تنگ شده...

برای رنگ  چشمانت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1391ساعت 22:42  توسط محمد عابدی  | 

پوچ گرایی های مرا به حسابِ../جاری زندگیم بگذارید....

مرگ خاموش شده ام..........آرام ...آرام.....برای مرگ وام میخواهم.....

.

+نمیدونم آبان و آذر همیشه برام ماه های جالبی بودند...پاییز...همیشه اتفاقات خاصی برام میوفته...ویژه..............حالم خوبه...آیندم خیلی درد میکنه.....

.

.

لبم بهمن میکشه و قلبم تیر....از شصت و چهار تا نود...دویدم.....دقیقه از نود هم گذشت....نمیخوای سوت پایان رو بزنی.......دیگه قدرت وقت اضافه رو ندارم....

.

.

پ.ن:سالروز ولادت دکتر شریعتی و تولد من مبارک......

......متن نوشتم سعی میکنم اینجا هم بازم بیام.....دم، همه دوستای مجازیم گرم که خیلی با مرام تر از دوستای واقعیم هستن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 13:11  توسط محمد عابدی  | 

دلم اشک دارد و چشمانم پرٍ بغض.......دیگر هیچ چیز ارامم نمیکند....نه بهترین الکل های دنیا ..نه سیگار....نه دلگرمی های مادرم....نه چشمان خسته پدرم.........نه حتی نماز

دیگر سکوت هم به کارم نمی اید ...انگار یه چیزی داره از تو وجودت ارو اروم خفم میکنه...با افتخار اعلام میکنم که دیگه من کم اوردم...دیگر تو زمین هم نمیخام وارد بشه ....همه برد ها برای شما.....یه شکست خورده که ارزش نوشتن نداره...........تا اطلاع ثانوی دیگه هیچ چیز نه مینویسم نه جایی پیدام میشه...هیچ جا....سهم از زندگی همین و بس.....خدا حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 13:2  توسط محمد عابدی  | 

ماه/هایی که انگار از ابتدای خلقت..........فقط جایشان را عوض میکنند.....ومن که سن/خیت خودم را باور ندارم....روز به روز...به..کودکِ/یِ ...خودم فکر میکنم....

سال هایی که بدونِ تکرارند...سال هایی...که در سال/نامه جا میمانند.....و من سالی یک بار برای خودم....نامه پست میکنم....

دختر افغان.....به امیدِ کدام ...شبِ زفاف...سال/نامه هایت را پَر ..!....پُر میکنی.....

من کودکِ به دنیا ...نیامده توام....ان شبی که ...بو   / سه....را در لا/به/لای.....چادرت......مخفی کردی....و در زبان اری  و در دل.../لا/.........گفتی..............من تورا.........تو مرا....حامل/ه....شدی...........من حامل نفس های تو در زیر خسِ خسِ....اسب وحشی شهوت تو شده ام..........

دختر افغان......(بازهم /لا/ ..)......بگو به تمام ..لا/  ک های ِ پاک نشدنی دنیا....... که من زنجیریِ تو.....زنجیریِ قفل های  چشم تو نَ/بودم.......

لی/لا/ی ِ من..........مج/نونت...را دریاب که نون...حرفِ اول ِ....نام توست..............

دخترِ افغان........عشقِ من ....ب/کا/رت نمی اید.......هنوز به یاد بیاور...شراب هایی را که در سال های اینده در پا/.....ریس......در پا/...ی ...تو ریختم............خونِ دل بود.........اما کام/لاّ......جا افتاده......تو کام/ ت..را بگیر.......روحِ عریان من ......به عشق...اینده ی مبهم....در پا/ یِ تو در پا/ریس.......نَ/ فس.......میکشد.......خس/خس...

مرا فراموش کن......که من هم ......خودم را فراموش...........؟...............نه /مُردم

 

پ.ن:چشم های بسته..........پوزِه بندم...محکم......نه میبینم....نه میتوانم حرف بزنم........بس نیست....درشکه چی؟؟؟؟؟دیگر انقدر رام شده ام.....که بدون جفت/ک...فرار کنم.........این اسب وحشی......عاشق پرواز است...........از بالای طناب بند بازی ......سینه بند ِ زن هرزه تو.......اسب رام شده شهوتِ کودک درونم........بالغ شده.......کوه میخواهد نه شهر میفهمی...............

خود.....ارضاییِ ذهن راست نشده مرا باور کن درشکه چی...... تو صراطِ مستقیم مرا .....گرفتی......من ذهنم چپ است.........مرا ازاد کن.......تمام دنیا..اسب ها برای تو...........نخواه که برایت جف/تک نیاندازم.......که من از قمار بازی فقط بلوف را به یاد دارم........تک ها دست من است...............میفهمی؟؟؟؟؟؟؟میخواهم بِبُرم...دستت را..........بندم را....چشم بندم را......... میفهمی؟...اخر میبُرم طناب را...طنابی که به گردن من بسته ای ....و مرا از ساختمان 7 میلیاردی اویزان کرده ای...........در اوجم برای دست تکان میدهم......گفتم...من دو دل  میخواهم برای بریدن..............همه رفتند............درشکه چی.....دلت را قرض میدهی؟

 

 

پ ن:پدرش هپاتیت دارد....و روزی 14 ساعت با پیکان..به استقبال مرگ میرود....مادرش....کبدش را اجاره میدهد به درد هر ثانیه....برادرش عاشق درسِ بزهکاری و خواهرش......عاشق سینه بند های بالا شهری...برای بستن سینه های پر دردِ و بدون شیر برای کودکش است...........فاحشه ی من........شانه/هایِ...من هم به موهایت می ایند هم به اشک هایت............من تورا میپرستم پاک ترین دختر اریایی......زیباترین دخترِ شهر.......و کوچک ترین شکست خورده قرن....

 

حرف نوشت:یه چیزایی داره خفم میکنم..............خیلی زیادتر از قبل خواهم نوشت...خیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 21:17  توسط محمد عابدی  | 

بالا بیاور... عق بزن... نترس از بوی تعفنش... پنهان نکن... بزار حالت بهم بخورد... بالا بیاور... بگذار تمام دوست داشتنها با این بالا آمدنها از جانت جدا شود... بگذار رها شوی از این دوست داشتنها... دوست داشتنها کینه میاورد... رها شو از کینه ها... بالا بیاور این همه دلتنگی را... بالا بیاور همه بودن ها و نبودن ها را... همه گفته ها و نگفته ها را... بگذار با این بالا آوردن ها خود همیشگی ات از آن ته و توی گم شده در بین این همه هیاهو پیدا شود...

بالا بیاور... بغضت را بالا بیاور... نترس...




فلش بک...


نقطه اول...


روی اون بلندی...


فقط یک قدم دیگه...


عجیبه...


گنگه...


تلخه...


دوره...


دورتر از خیلی دور...


اومد...


زود رفت...


منم رفتم...


تمام شد...


...


تداعی خاطرات دور از تصویری گنگ... لحظه ی دیدار...دوربین از بالا... دختر از پله ها بالا می اید... ایستاده ام و سیگار دود می کنم...نزدیک می شویم... نزدیک و نزدیکتر... دلهره... ترس... اضطراب... بغض... یه حس چندگانه ی مبهم... و پایان انتطار بی پایان... و خاطره ی شیرین و تکرار نشدنی ما شدن... چشم که باز کردم فقط یک قدم فاصله داشتم... فقط یک قدم... وقتی یه قدم فاصله داشتی می توانی خیلی چیزارو ببینی... خیلی چیزهارو بفهمی... بيا با هم قدم بزنيم... مثل اونوقتا... مث اونوقتا که راه ميرفتيم و سردمون ميشد... مثل اونوقتا که کنارت بودم... مث همون پاییزا... مث همون وقتايي که... خيلي دور نبود... مث همون کافه غم انگیز... بيا... داريم ميرسيم... من که نميتونم راه برم اما تو برو... يعني... من که هميشه بریده ام... ولي تو بايد قهوه تو با شکر بخوری بیا... ميدونم... ميدونم تلخ دوست نداري... به جاش از همون آباا هست... از همونايي که کيف ميکردي از هورت کشيدنش... منم ميخورم... تو نگران من نباش... دارم برات هم میزنم... اب و قهوه و شکر و... يواش... ندو... زمين ليزه... ميخوري زمين... نه... تو اون ماشينا رو نگاه نکنيا... يه وقت هوس گرما ميکني... زندگي اينجاست... تو همين رويا... تو همين آغوش... تو همين نفس... تو همين عطر سحر انگيز... تو همين نوازش...


صدای نرم گیتار... با اون ضرباهنگ آروم... درست همون حسی رو داره که نوک انگشتای تو وقتی که نوازشم میکنی و آروم آروم روی بازوم ضرب میگیری... آره... درست همون حسه... انگار که همه لذتهای عجیب و غریب دنیا، همون لذتهایی که فقط تو داستانا میخونیم و تو فیلما میبینیم، همه یهویی با هم اینجا جمع شدن... به واسطه ی تو... فقط با همون سر انگشتای کوچک و جادویی!!! و اون لذت وصف ناشدنی... نغمه ی من از قوت ِ دستی که تنهام نمی زاره! و این هیکل مسخ شده،... کجاست اون سرانگشتای جادویی؟... عجیب وصف ناشدنیه این نغمه ی سکوت!




چقدر امشب ثانیه ها قشنگ شدن... نیمه شبه یک روز تابستاني... اتاق تاریکه و سرد... یه موزیک اروم در حال پخشه... با یه نور ضعیف که... ارامش عجیبی رو القا می کنه... کنج اتاق مابین دو تا دیوار چسبیده به هم... اروم سرم میارم بالا شناور میشم... در فضای تاریک بین پاکت سیگارم تا اون... کنج فضای ذهنم که این چهار دیواری و اون نشئه ی... بی آغاز و انتهای ذهن و روانمه... یه نخ سیگار از پاکت در می ارم... اروم پاکت و مچاله می کنم... سیگارو می زارم انتهایی ترین گوشه ی لبم و فندکو می گیرم روش و خیره میشم به رقصه دوده غلیظی که از خاکستر سرخ سیگارم میپاشه... حس مبهم و گنگیه... حسی بین خماری و نعشگی... مستی ودلتنگی... حسی غریب و ناشناخته...

کام های سبک و سنگین فضای نیمه تاریک اتاق و مه الود می کنه... میرم در تراس رو باز می کنم... یه حس سرما تو وجودم میاد... همه جا ساکته و تاریک... و من مثله همیشه عاشق این موقع هام... که کنار پنجره بشینمو... سیگار دود کنم... و یه پتو دور خودم بپیچم... خیره شم به خیابون و گم بشم تو روزهای یخ زده ی زندگیم... و اون خلسه و خواب الودگی و اون آرامش صبحگاهی... و


لبهایم منتظر بوسه خیانت نیست... قهوه ات را بنوش!!!


كاش می دانستی من سکوتم حرف است... حرف هایم حرف است... خنده هایم حرف است... مي خندي! باشد... نوبت گريه ي من هم ميرسد...! هی پشت سرم بخند که در مقابلم همیشه حرفی برای گریه داشتی (فرزان)

پ .ن:این متن رو فرزان نوشته....شاید برا من...نمیدونم اما نوشتش برا فرزان ...به همین اسم و بدون هیج سانسوری...

۲:http://www.atsekhial.blogfa.com/وبلاگ فرزان.....و دیگر هیچ....

۳:کامل گفته  ...فقط با احساس بخون ....برو تو داستان.....خود نوشته شو.......از این ادما تو این دنیا به این کثیفی...زیادن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 0:39  توسط محمد عابدی  | 

 
گاهی به باکرگی تو بر میخورم اما نه برای بریدن ...

مثل سیگارم که گاهی به نصف که میرسد از درد قائدگی مرخصی میگیرد...

گاهی از مردانگی خودم سقط میشوم ......
...

از باور اینکه جاذبه ای در من هست که حوا دست از سیب بگیرد و با من دست دهد.......

من روی مرکز ثقل مفهوم جنسیت تاب میخورم...درد میکشم... متهم میشوم...

بی انکه بدانم جرمم بوسیدن دستهای حواست یا انکار کشتزارگی ِ زن....

کاش جای مرد ... ادم حساب میشدم.........   


من به سقط افکارم زیر پاهای حجاب اعتراضی ندارم ....

اعتراضم تنها به کودکانه هایست که زیر پتو ها به هرزگی نسبت داده شد....

به مادر که س.ک.س را سرخ میشد و پدر که همیشه به زن همسایه ارادت داشت....

من کجای این قصه میتوانم شبیه تسبیح پدرم هر روز تمام امام هایم را دوره کنم.....

اما هنوزم...

من هنوزم به لالایی اعتقاد دارم ...

هنوزم مزه پاستیل ها را به شراب فرانسه ترجیح میدهم ....

میدانم بزرگ شوم یا گرگ میشوم یا گرگ پرست...

بگذار کودکی هایم را قرقره کنم ........

بابادک ها به من بیشتر از آسمان وابسته اند .........

بیا جای من بنشین و برای مرغ های دریای جاناتان نان خورد کن ...

شاید فانوس های دریایی یادشان بیاید از لوبیای سحر آمیزی متولد شدند

که جَک هر روز

از شدت خشکسالی روی آنها گریه میکرد...................(هومن شریفی)
 
 
 

۱:هستم اما کمرنگم........نمیدونم چرا اینجوری شد....

۲:مواظب خودت باش..مخاطب خاص......من باید عقلانی زندگی کنم...نه احساسی...

۳:درس ۴ واحدی بود...۱۴ شدم به جاش اندیشه فکر میکردم ۲۰ میشم ۱۲ شدم...

۴:سعی میکنم بیشتر باشم....شما کمکم کنید

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 21:45  توسط محمد عابدی  | 

من دلم میگیرد.....زن همسایه مان....با نگاهی که پر است از حرف و حدیث......و هزاران بار خواهش...و هزاران بار شهوت...و هزاران باراهدا....مرا میخواند...

من دلم میگیرد.....دخترانی که الف بای زبان عشق را....فقط در هیکل برجسته خود میدانند....و پٌر اند از شور و هوس ............و پر اند از عشق و نیاز......تن را خود را که نه........روح عریان خود را...به دست پسران ریخته اند......

من دلم میگیرد....پسرانی همه مرد.......که پی مردی و عشق....از نظر تنگی صاحبان دنیا.....در  پی گفتن یک نوش به عشق مردی.....هزاران جرعه زهر خیانت را....لب به لب مینوشند......

من دلم میگیرد.................توی جیب هر جوان....توی روح هر جوان....اتشی برپاست.....که انها خود ندانسته و شاید در پی تدبیر  دانسته....دود این اتش...که با کبریت نفرینٍ ابر مردان دولت مرد....شعله میگیرد........فقط مام وطن را نه....که روح ادمی رانیز....ازریشه ...میسوزاند..........

من دلم میگیرد....................دختران امروز..........مرد های کشور.............زن همسایه ما خواهد شد....مرد پیری..که به عشق بوسه.....که در ایین و دین و مذهب دنیا.....یادگار عشق میباشد..... در کوچه و برزن .....در پی عشق جوانی؟؟؟؟؟؟؟نه ...در پی...شهوت چرانی.....هر شب و هر روز........باز میگردد......دست خالی ....؟؟؟؟

.......پ.ن:اینقدر سرم شلوغه که وقت زندگی کردنم ندارم........حالم اینقدر خرابه که هیچ وقت مثل الان نیاز به نوشتن ندارم.....

۲:نمیدونم چرا شروع شد دوباره...هم کار هم.......دست من نبود شایدم بود........مرده بود تو قبرستون.....خیره مونده بود.....داره مشکلش رو حل میکنه...........چالش دارم عجیب.......اما حلش میکنم....بهترین تصمیم....

۳:امتحانا خوب بود فقط تو گرما سرما خوردم.بد.....یه ۴ واحدی........راستی.....وبلاگمو به صد تا فیس بوکو....لاو هپنزو....۳۶۰ درجه و....این گوگل جدیده نمیدم................

۴:من خواب دیده ام کسی می اید..من خواب یک ستاره قرمز دیده ام..وپلک چشم هایم هی میپرد...و کفش هایم هی جفت میشوند..و کور شوم...اگر دوروغ بگویم..کسی می اید..کسی دیگر..کسی بهتر...کسی که مثل هیچ کس نیست و مثل ان کسی است که باید باشد....و قدش از درخت خانه معمار هم بلند تر است...و صورتش...از صورت امام زمان هم روشن تر و اسمش انچنان که مادر...در اول نماز و اخر نماز صداش میکند....یا قاضی الحاجات است ..و میتواند..تمام حرف های سخت کلاس سوم را با چشم بسته بخواند...من پله های پشت بام را جارو کرده ام...و شیشه های پنجره را شسته ام...کسی می اید...و شربت سیاه سرفه را تقسیم میکند...و نمره مریض خانه را قسمت میکند...و سهم  ما را میدهد...من خواب دیده ام...(فروغ)

ششمین بار نوشت:من دیده ام.....باور دارم....یقین دارم............ببین...میتونی ببینی....باور....باور

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 1:8  توسط محمد عابدی  | 

 

_________و من ناگهان مردم

قلبم ایستاد ناگهان و من بی انکه خود باور کرده باشم ناگهان مردم....چند سیلی به صورت زمان زدم تا اورا بیدار کنم اما ثانیه ها به سرعت میرفتند تا به قرار ملاقاتی که با خدا داشتند برسند....خدا در کافه ای نشسته بود  و قران میخواند...شایدم انجیل یا تورات ...نمیدونم  .. ....چقدر این اسم را دوست دارم کافه کتاب.....در کافه کتاب چه ادم هایی را میدیدم....مصطفی مستور با ان قیافه با نمکش داشت باتمام شخصیت های داستانش حرف میزد...بین خودمان باشد انها به مستور میگفتند که چی بنویسد....کمی انطرف تر...داستایوفسکی  با برادران کارامازف در حال قمار باز...ی یود و من فهمیدم حکم انها دل میباشد وای داستایوفسکی دلش را در شبی روشن جا گذاشته بود.....انطرف تر عبید داشت با موشی بازی میکرد........چقدر کافه کتاب بزرگ است.....کریستین بوبن دیوانه وار داشت به گرگ دوران کودکیش  فکر میکرد..........بوهمبل که کافه کتاب را با کافه همیشگی اش در پراگ اشتباه گرفته بود...ابجو میخورد و چقدر خسته بود و تنها و پر هیاهو.....جورج اورول همچنان در سال 1984 مانده بود و داشت دیوانه میشد و همه را رفیق خطاب میکرد راستی همچنان یونیفرم سرمه ای بر تن داشت...البر کامو با بیگانه ای  مشغول حرف زدن بود ومن نفهمیدم چه میگوید...گارسیا مارکز..پشت یک میز مثلثی شکل نشسته بود و صورتش خسته از صد سال تنهایی و وبایی که از عشق گرفته بود...و با خود با تنها روسپی سودا زده  14 ساله خودش خلوت کرده بود......رابرت کیوساکی داشت پول های خود را حساب میکرد......کوییلو که انگار تازه 11 دقیقه بود رسیده بود مشغول خوردن وودکا بود......دکتر شریعتی داشت نطقی را اماده میکرد که انگار برای شب باید میخواند......شاملو و قیصر امین پور داشتند سیگار میکشیدند و بحث میکردند..............نصرت رحمانی و ....شاعران همان دوران مشغول دود کردن تریاک و گفتن شعری راجب بد بودن خماری و .....شل سیلور اشتاین چه نقاشی های با مزه ای میکشه به نظر من همیشه خل بوده این ادم.....تحویلم نگرفت.....همچنان در جستجوی زمان از دست رفته بودم ...که دیدم مارسل پروست دارد کتابی به همین نام مینویسد.............کافکا راستی از سوسک نمیترسد.....از سر و کولش بالا میروند....بولگاکف رو دیدم داشت دل سگ میخورد....رسیدم به میز صادق هدایت......یه سگی انجا بود بدوت قلاده به نظرم ولگرد بود .پایش را بسته بود به میز.....و چقدرقشنگ در مورد مردن مینوشت.......کارلوس فوینتس داشت نقشه فرار ایورا را می کشید...این کافه کتاب انگار تمامی ندارد اینقدر بزرگ است ...بالاخره میزی پیدا کردم...نمیدانم برای کی بوده...شاید حسین پناهی یا نمیدونم......هرکسی ...پشت میز مینشینم....سیگار بهمن کوچیکم را اتش میزنم و به فکر درست کردن وبلاگی برای صلح که همه دنیا را بگیرد دست به قلم میشوم.........

 پ.ن:تا دیروز که در اغوش تو بود فرشته ای میخواندی اش حالا که در اغوش دیگریست ...فاحشه؟

۱:خدایا کمک کن تا مرد زندگی کنم و مردانه بمیرم و فقط یدک کش این اسم نباشم

۲:قر نشم اینقدر درس میخونم...

پنجمین بار نوشت:خسته نشدی....یک بار حرفت را بزن ..تمام....هیچ چیز بی دلیل اتفاق نمیافته

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 17:29  توسط محمد عابدی  | 

من فقر را چشیده ام.......من درد را کشیده ام...من عشق را شنیده ام....نفس نفس بریده ام........

بریده ام ز هرچه هست...ز هر که میتوان پرست....مسلمانان بت پرست.....من مرگ را فهمیده ام.....

فهمیده ام که درد چیست....زندگی بی منت چیست.....نون و  غم  فرزند چیست....ای عشاق بی خبر......من عشق را شنیده ام....

شنیده ام ز  کودکان کارو عشق.....شنیده ام ز روسپیان ....که میروند به اسمان.....شنیده ام ز مردمی....به دنبال گندمی......میان سطل های شهر.....من فقر را چشیده ام...

چشیده ام اشک پدر ...در غم فرزند پسر.....چشیده ام رنگ ها را....ان مردِ بی پروا را.....چشیده ام ازادی...........جمهوری اسلامی...............!!!چشیده ام محبتی.....بدون هیچ منتی.....از کودکی که در محک....به بوسه ای ببخشدم....عشق عروسک وار را.......من دیده ام ان یا ر را....

من دیده ام...انسان نما.......مردان بی عیار را.........من دیده ام.....زن های بی مقدار را...من دیده ام  روی و ردای یار را.........من یار را بوسیده ام..........

بوسیده ام هنگام صبح.....در وقت بیداری گل...بوسیده ام هنگام شب...در وقت معراج سحر...بوسیده ام مادر را.....عشق حقیقت وار را....بوسیده ام دست پدر...مرد فصول درد  را.... ...من زندگی  ها دیده ام....

من دیده ام...لبخند را....شور عشق اول را... ایمان بی باور را.....من از همه ب ر ی د ه ام

ای دو ستان ...ای یاران...ای دشمنان ...ای مهربانان ..جانان.....

ای مردمان نا اهل....روزی هزاران باز هم......من زندگی را باخته ام.......

ز

 ن

  د

  گ

   ی  را ........باخته ام

 

پ ن:گفته بودم اپ نمیکنم....قصدی نداشتم.....وقت پیدا کردم....شرایطی پیش اومد...یه دلی ...یه جایی شکست...یه نوشته ای اومد.....نوشتم....میشد ادیتش کرد یا توش دست برد.....من نه نویسنده....نه شاعر...شاید گاه گاهی فقط دوست دارم بخونم....اما...میدونم بعضی جاهاش  از ریتم افتاد و قشتگ تر میشد تموم کرد....و چون دوسش داشتم...نوشتمش...اگه باز چیزی بیاد که دوستش داشته باشم ....خواهم نوشت باز

۱:بخواه اما رها کن......از ته دل

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 22:47  توسط محمد عابدی  | 

لباسهایم را در می اورم......همانگونه که خدا مرا افریده همانگونه که به سمت خدا باز خواهم گشت.........پاک, پاک..............میخواهم برای تو بنویسم.....................در قبرستان تو را دید.....میان انبوه جمعیت و تو همچون فرشنه ای پاک فقط دعا میخواندی..........همه برای خودشان اشک میریختند و من انگار متولد شده بودم..............

............مردی به چشمانی در قبرستان خیره مانده...........

.

.

.این خط را دو سال بعد نوشته ام...................مردی همچنان به چشمانی در قبرستان خیره مانده....(محمد عابدی)

.......

جلو سینما شهر قصه عاشق .....شدم..ناگهان انگار چیزی در من فرو ریخت...روح های ما انگار مثل پیچک در هم گره خورد.......مثل خورشیدی بر من تابید...چون طوفانی بر من وزید و تا ان جا که ساکسیفون و پاجرو و کورتاژ و رست بیف و نایت کلاب و باغ گیلاس...مثل برگ های خشکیده از سطح روح من روبیده شدند و روح من مثل ایینه براق شد.....وقتی برگشتم...رفته بود..گویی مثل تب که از تن بگریزد یا چون بیماری ای که از جان کنده شود..بی صدا از من  گریخته بود..یا شاید گم شده بود....حالا اما گاهی صدایش را میشنوم...گاهی رایحه او را که عجیب شبیه بوی نرگس های سجاده پدرم است را میشنوم ..اما خودش را نمیبینم..گاهی لحظه ای می اید و چراغ روح مرا دقیقه ای روشن میکند و تا من بخواهم اورا ببینم رفته است و روح دوباره تاریک....(مصطفی مستور)

......

لابه لای همین شعر....همین چند سطر بعد ...پیدایت خواهم کرد و باز...........

غیب نمیگویم....باور کن....همیشه پیش از انکه دیده باشی....عطر یاس را حس میکنی......

.....

موهایت را بباف ....بگذار جهان دوباره ارام بگیرد.....

........دو سال است که میدانم بی قراری چیست... درد چیست...مهربانی چیست...دو سال است که میدانم اواز چیست ...راز چیست.....

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند.....امروز من دو ساله میشوم......(گروس عبدالملکیان)

........

......

.........(شور کودکانه داری و من حس بازیم نیست.....سالهاست دیگر از چرخ و فلک عاشقی پایین امده ام............هم بازی دیگری بجو تا این چرخ میچرخد......)

.....

......قدسی خانوم پیرزن مطلقا بی سواد هفتادونه ساله....سی و شش سال و چهار ماه و هفده روز است که بی وفقه..صبح و ظهر و شب به قصد بهتر شدن دنیا یکی از نام های خداوند را تکرار میکند.او نمیتواند توضیح بدهد منظورش از بهتر شدن دنیا یعنی چه.اما ایمان دارد با هر بار تکرار شدن نان خداوند..دست کم یکی از  رنج های ادم های دنیا کم میشود..اگر تعداد رنج های ادمیان را که با توجه به جمعیت فعلی ساکنان زمین براورد شده....43753210000...چهل و سه میلیاردوهفتصدو پنجاه و سه میلیون و دویست هزار...در نظربگیریم و اگرقدسی خانوم در هر وعده از مناسک ذکر گویی به طور متوسط 450 بار نام خداوند را برده باشد...محاسبه کنید:

الف:قدسی خانوم تاکنون چه تعداد رنج را از ادمیان دور کرده است؟

ب:اگر تنها راه باقی مانده برای نجات جهان از وضعیت تهوع اور فعلی اش کاری باشد که قدسی خانم میکند برای بهبود 20 درصدی وضع فعلی جهان به چند پیرزن مشابه او نیاز داریم؟....(متوسط نرخ رشد جمعیت2/1 درصدو سرانه رنج شدید هر فرد را 7/6 در نظر بگیرید) ........."مصطفی مستور"

پ.ن:میدونم کمی طولانی شد ...ببخشید اما پست بعدی ۱۸ تیر ماه ......

۲:مطلب اخر واسه حال و هوای امتحانات...مخصوصا بچه هایی که فارغ تحصیل شدن یه ذره روش فکر کنن....

۳:یه ذره این پست به نوشته های من و به وبلاگ من نمیخوره.....اما خوب اینم یه نمونشه......

چهارمین بار نوشت:تمام نا تمام من با تو تمام میشود........

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 1:43  توسط محمد عابدی  | 

این پسر بچه بازیگوش پیر...باز حرف داره....سالهاست میگردم....همه جا ....به هر راهی که قدم گذاشتم.....تو مقصدم شدی....بارها خواستم دل از تو بکنم.....رنگ های مختلف...ادم های مختلف...همه دروغ میگویند حرف از تو میزنند اما در دلشان.....بارها خواستم بی دین بشم.....حرفی...خطی ...نشونی.....(اره نشونی زیاده)اما خودمونیم....نباید یه تفاوتی بین ادم هات باشه؟....این پسر بچه داره مرد میشه ...ها.......

………عاشقی...تازه نفس؟

.......سفری داشتم تا عمق زمین.. .و در آن اوج هزاران پایی....هوا بودو نفس....عاشقی تازه نفس...عاشقی تازه نفس که به دنبال تو میگردد و بس...و نمیدانست....تو هستی همه جا.....عاشق دل خسته....همه عمر به دنبال تو بوده و (هست)...عاشق دل خسته...

تورا میدید....

که با چلچله های عاشق پی عشق بازی هستی.....

در پی کاشتن یک گل سرخ.......و تو را اخر دید....و دید...

پی او میگردی...و میدانی ....او

عاشق عشق...

                   زمین....

                             پول...

                                هوس....

عاشقی تازه نفس؟.................خنده ات میگیرد.....

به او میگویی.....

عاشق نور...

           هوا...

               دوست....

                 خدا .............

عاشق نی......

            نوا .........

               ساز .......

                نیاز................

عاشق این باشد.....لبخند زنان میگویی...عاشق تازه نفس...همه عمر به دنبال که بودی تو پس؟

.

عاشق تازه نفس...که دگر از نفسم افتاده....دیر فهمید که عشق...تیک تاکِ... عقربه هاست....عاشق تازه نفس....که به روی او لحدی را چیدند.....دیر فهمید که عشق...جنسی از خاطره هاست....پدرش را میدید ...مادرش را گریان.......راستی................(کاشکی روی تورا هم میدید....شانه بالازدنت را بی قید...و تکان دادن دستت.....که عجب اخر مرد....مهم نیست زیاد)... ......عاشق تازه نفس هم اخر.. از نفس هم افتاد.

 

پ.ن:مرگ را دانم ولی تا کوی دوست...ره اگر نزدیک تر داری بگو.....

۲:زمان مرگ چو تابوت من روان باشد....گمان مبر که مرا درد این جهان باشد                                                   

جنازه ام چو بینی مگو فراق فراق........که مرا وصل و ملاقات ان زمان باشد

۳:

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد

ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل

به دست شاهوشی ده که محترم دارد

نه هر درخت تحمل کند جفای خزان

غلام همت سروم که این قدم دارد

رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست

نهد به پای قدح هر که شش درم دارد

زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار

که عقل کل به صدت عیب متهم دارد

ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان

کدام محرم دل ره در این حرم دارد

دلم که لاف تجرد زد ی کنون صد شغل

به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد

مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری

که جلوه نظر و شیوه کرم دارد

ز جیب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست

که ما صمد طلبیدیم او صنم دارد

(انگشترم گم شد)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 1:22  توسط محمد عابدی  | 

گاه گاهی سکوت میکنم و حرفی نمیزنم.....هیچ...

حرفی نزنم بهتر است..دوست دارم نظاره گر باشم...تلخندی به روزمرگی های مردم بزرگ میزنم...و قفسی برای خود میسازم....کوچک....اندازه قلبم....

دوست دارم فقط تا میشنوی سکوت کنم...شاید تو...همدرد من باشی....چشم هایم را بخوان...

دستانت  را در دستانم میگیرم و چشم هایم را میبندم....پرواز میکنیم....من باور دارم....تورا

هیچ نمیگوییم..هیچ نمیشنویم...هیچ نمینویسیم....فقط نگاه میکنیم....به دنیا....یک دنیا..

با چشمان کاملا بسته..اری .....

کمی عاشقانه حرف بزن....پوستم  را لمس کن.....پرواز اغاز شد...................

مردم را بگذار برای خودشان....با خدایشان.....با حرف هایشان...نگاهشان...

خدا اینجاست...در مشت من.....در چشم تو.....میان گیسوان تو......به چشم هایم نگاه کن......

خدا با من است....خدای من...مثل دینم.....ایمانم...باورم....اختصاصی است....نگاه تو چه؟

خدا را از من بگیر...دین را...ایمان را.....بگیر...نگاهت را نه......

چشم هایم اهسته اهسته باز میشوند........................صبح شده......روز...شب....عشق را میان این دو جستجو کن.......

من همچنان سکوت میکنم........

.

پ.ن:رنگ وبلاگ سپید و نوشته ها.................کشتن منو یکی ...دوتا از دوستان از بس گفتن تلخ مینویسی...

۲:حرف زیاد داشتم اما سکوت میکنم ...مردم ما همینن...همین...

۳:راجب بعضی ها بنویسم اگرچه کنایه....الکی بزرگ میشوند.....هرچند دارم باور میکنم...من مشکل دارم...با همه....نمیشه که همه بد باشن من خوب......ها؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 خرداد1390ساعت 14:23  توسط محمد عابدی  | 

 

دیروز صح که از خواب بلند شدم تا به پرنده هام برسم دیدم که یکیشون کف قفس افتاده......اره مرده بود.....چرا نمیدونم......

بعد رفتم پیش گل هایم دم باغچه......داوودی هام کاملا پژمرده بودند.....چرا نمیدونم....

..

.

.رنگ ها را دوست دارم تمام رنگ ها را.........دیگر به خودم هم تعلق خاطر ندارم چه برسد  به رنگ ها....

از میان رنگ ها عاشق سپیدم......ادم ها خوب برای من رنگ سپید دارند......

روح سپید.......قلب سپید.....

نمیتونم بنویسم........مرگ حسین پناهی.......قیصر امین پور.....خسرو شکیبایی.... رضا صفدری....

قطره اشک که برای تو چیزی نیست....روحم برای تو میگرید  ناصر حجازی عزیز....(تولدت مبارک....)

.

.

.

درخت ها ایستاده میمیرند.

.

.

پ.ن:در سطحی نیستم برای اسطوره ها بنویسم......و نمیتونم بنویسم ....

۲:روز مادر مبارک

۳:من پرسپولیسی هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 15:35  توسط محمد عابدی  | 

مادر میداند....سرگشتگی های شبانه ...نشان روحی خسته و دلی سر شار درد است........

بهمن کوچیک ...دمپایی هایم را جفت میکند...خطوط پیشانیم پیراهنم را اتو...و اتش دل  کبریتم هست....

کسی چه میداند شاید اینجا که من دارم قدم میزنم درست لبه دنیا باشد و من با دمپایی...مردم در فکر روزی ومن در فکر شبگردیم هستم....

 

زلزله امده با ریشتر بالا در دلم...فکرم ...میدانم حرف بزنم خواهم مرد.......

(یکی وجودش اتش گرفت)دست هایی را بالا میبینم ...دعا کنید  شاید برایم خوب نباشد برای شما خوب است......باد امد....سردم شد.....به باران بگویید نیاید ...میخواهد عقده هایش را سر زمین خالی کند .....اشک عشق نیست....(ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت......عقده در دل داشت...روی خاک خالی کرد و رفت)

خود خواستم تنها باشم...و دیگر درونم هم شبیه نوشته هایم شده...سیاه ...غمگین و البته تنها....

شعار ندهید...این نظام موجود قرن هاست پا برجاست ....یک عمر شعار چه شد؟

شاید من تناسخی از موش های بوهمبل...شاید هم روح بویندیا بزرگ....در زمان بستن به درختم....

نه ....نه......مهراوه ی شریعتی و نازی پناهی تویی......نه من....

شاید کودک زنی فاحشه در مصر باشم....که با عشق  شکل گرفته....در زمان...........

هرچه هستم خود نیستم....خود کس دیگرم.....

.

پ.ن.:این پست  دوست ندارم..........تلخ ..درست مثل حقیقت

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 23:57  توسط محمد عابدی  | 

سکانس یک:مرد از خواب بلند میشه...دنبال بسته سیگار در کنار تخت میگرده...

بهمن کوچیکو تو تخت روشن میکنه....و از شدت سرفه.....

سکانس دو:زن سرش رو سینه مرد...با موهای تن مرد بازی میکند....و مرد سیگار ماربورو میکشد....

سکانس پایانی:زن با سیگار فیلتز پلاس به خانه بر میگرده.....

.

.

.

.دوربین از تابلوی میدان تجریش به سرعت میگذره.......

مغازه ای در تجریش:سلام عزیزم....

سلام......

چند سالته؟

چند میخوره؟

نمیدونم.....20 ..21.....

نه متواد 75 هستم.....

چی میگی؟

خوب تعریف کن.....

چی بگم..........

(دوربین مردم تو خیابونو نشون میده).....

نظرت راجب سکس چیه؟؟؟

یه نیازه دیگه.....همه دارن......

.

.

.

.پسر سیگار ماربورویی اتش میزند.....و با هم سوار ماشین میشوند!!!.

..

..

..

پل رومی....مترو قیطریه......

اقا...اقا گل میخری......بخر دیگه...جون زنت....جون بچت....اقا...اقا....

پسر ....نه بابا ...عجب سیریشی ها.....

.

.

.پیر مردی با دستمال گردن و سوار پرادو:یبا اینجا ببینم......بعله اقا....

گل چند....بسته ای 1000...

همش چند.............

.

.

.اگه یه بوس بدی همش رو ازت میخرم...........

.

.

.دختر با بغض میاد اینور و گوشه جدول میشینه.........پیر مرد میره جلو تا با دختری که تجریش بود و از مغازه اومده بیرون و و ماربورو فیلتر پلاس خریده رو به رو بشه............سر فرشته.....

چراغ سبز میشود ....

.

.

.و من درد هایم را فراموش کرده.................و سیگار  بهمن کوچیکم را روشن میکنم و از شدت سرفه........

در دل میگویم:

مست شوم خواهم سرود...برای گفن درد هایم هوشیاری کافی نیست........

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 14:16  توسط محمد عابدی  | 

دلم هوای تورا کرده است....نمیدانم چرا!!

یاد خنده هایت از عمق وجود......یاد عطر موهایت در شب های سرما خوردگی...

یاد صدایت وقتی مرا نمیخوانی...

گوش کن...صدای اشک را...از پس پرچین دلم.

گوش کن ..میشنوی.....سکوت چشمانی را که به راه تو خیره مانده است......

خسته شدم ...باید راه بیوفتم....دلم دیگر طاقت دوری ندارد......

(پرواز باور میخواهد...پر بهانه ست)...............................................................

تو چگونه پر کشیدی؟!

سومین بار نوشت:.......................(او که سیبی از شاخه چید

                                                                 تا بگوید دوستت دارم!

                                            شرمسار عشق شد!!!

                                                    ......

                                              من که کاری نکرده بودم.)..............................(شعر اخر از میلاد تهرانی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 21:5  توسط محمد عابدی  | 

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه دختر محمد(ص)است دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه همسر علی ست دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه مادر حسن و حسین و زینب است دیدم که فاطمه نیست.

نه این ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه فاطمه است.

(شهید علی شریعتی)

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 20:19  توسط محمد عابدی 

چه با شتاب آمدی!در زدی گفتم برو...اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.گفتم"بس است برو"گفتم:"این جا سنگین است و شلوغ.جا برای تو نیست"اما نرفتی.نشستی و گریه کردی.انقدر که گونه های من خیس شد.بعد در را گشودم و گفتم"نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است"و تو خوب دیدی که انجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر ومنطق و کتاب ومجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و نا امیدی و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و اشوب و مه  و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود.و دلم سیاه و شلوغ و سنگین بود .گفتی:"اینجا رازی نیست" گفتم :راز؟گفتی من رازم.و آمدی تا وسط خط کش ها.من دست هات را در دست فشردم تا نگریزی اما فریاد میزدم....برو برو..تو سِحر خواندی.من به التماس افتادم.تو چه سبک میخندیدی.من اما همه وجودم به سختی میگریست.بعد چشم ها از میان ان دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی در گرفت.نزدیک بود دل از جان کنده شود و من دیدم که حرف ها و فلسفه ها وکتاب ها و خط کش ها و کاغذ ها و یاس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و اشوب و مه و سکوت و زخم ودل تنگی...مثل ذرات شنزار..از سطح دل روبیده میشدندو چون کاغذ پاره هایی در اغوش طوفان گم شد.

خانه پرداخته شد..خانه روشن شد و خلوتی عجیب و سبک.و تو در دل هبوط کردی. گفتم:"چیستی"گفتی:راز.گفتم"این دل خالی است...تشنه ام"گفتی "دوستت دارم"و من ناگهان لبریز شدم.

.

.

افتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهنت روی طناب رخت....

باران را..

اگر میبارد بر چتر آبی تو...

و چون تو نماز خوانده ای خدا پرست شده ام.

ما "ما ییم" و ما "ما میمانیم"

.

.ـ(شعر برای استاد بیژن نجدی و نوشته برای مصطفی مستور است)

.

.دومین بار نوشت:نمیدونم شاید  بلد نیستم یا شاید نمیخوام عاشقانه بنویسم خودم......اهان برای عاشقانه نوشتن باید عاشق بود و من........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 14:42  توسط محمد عابدی  | 

 

سراب های زندگیم را دانه به دانه میشمارم....سرای برای کسی سراب است...که تشنه است....نه برای من که سیرم از زندگی.....

بگذار همه مرا دور بزنن...با تسلسلم چه میکنند؟.....من جهان را نمیخواهم ...جهان برا شما....جهان بینی ام برای خودم است...

.

.

بچه ها دارند تخته بازی میکنند...کمی ان طرف تر معامله عشق است..(صدای عشق )را اما نمیشنوم....

دلم گرفته است....نوشته ای میخوانم...(مهم نیست قفل ها دست کیست....کلید دست خداست...)

فرض کنیم کلید را پیدا کردم.....

دلم باز خواهد شد؟

باران می اید....(پارسال با او زیر باران قدم میزدم....امسال قدم زدن اورا با کسی دیگر زیر باران اشک های دیدم....شاید باران پارسال اشک های کسی دیگر بود....)

شجریان میخواند....ببار ای بارون ببار....با من است؟

دلم هوا میخواهد.....کمی..

.

.

.

.کمی هوا داخل یک سرنگ!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 22:25  توسط محمد عابدی  | 

در را برای هرکه خواستی باز کن....

دست هایت را...

دکمه هایت را....

.

لباس زیرت را بگذار او باز کند...

.

.

.

سدها قد اغوششان به دریا خیانت میکنند......................

(علی اسدالهی)

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 11:15  توسط محمد عابدی  | 

ساعت مرگ نزدیک است......هیس...میشنوم ان را..

احساس میکنم درون مغزم دارد نطفه ای شکل میگیرد...

اما این بار دارد به ذهنم تجاوز میشود....

درد دارد نه لذت....

هیس......شاید شما هم بشنوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 14:22  توسط محمد عابدی  | 

برای ثانیه ای از دنیا خارج میشوم....

زمین چقدر کوچک است....فقط ابی میبینم...وسبز

نه  خاک...نه زمین...نه سر جدا شده ای...نه جنگی ....هیچ چیز معلوم نیست....

میخواهم ریسک کنم و جای دیگری فرود ایم.....جای سفیدی را انتخاب کردم....

شاید مردمانی سیاه باشند با قلبی سفید....

خدا را دیدم.......ناگهان

دارد دور میشود...دست تکان میدهم......میرود ...ادم ها دارند میروند پایین....هر کس جایی می افتد...

بقچه هاشان ...چه متفاوت هست...به وسعت دلشان اما نیست....

همه جا دارد سفید میشود...اینبار احساس (صعود) دارم....

این ثانیه چقدر طولانیست...چرا به بالا میروم....

پدر بزرگ را دیدم...چقدر نسبت به مرگش جوان تر شده.....

مرا کجا میبرند؟...من زمینیم.!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 23:16  توسط محمد عابدی  | 

به تعداد تمام مورچه های داخل اتاقم حرف دارم.....

امروز یکی از انها را دیدم...دیگری را به اغوش کشیده و میبرد....

به دلم بد راه ندادم..گفتم حتما مادریست ...کودک مریضش را......

چرا به روحم بد راه میدهید.....جاده زندگی را یکطرفه به سرعت میروم....

نه میرفتم....تصادف کردم...با شک....یکسالی میشود....کار نمیکنم

....زندگی نمیکنم.....فقط نفس میکشم...

کتابهایم روی میزم خاک گرفته.....لباسهایم  کف زمین....لب تابم روی تخت....اتاقم داخل این دنیا نیست...کسی حق ورود ندارد...

روزها را به سرعت...و شب ها را به ندرت میگذرانم.....

دردیست...سنت جوان باشد......خونت پیر....نه خونت مرده...

مورچه های عزیزم...

به احترام این مرده یاد...

یک دقیقه سکوت کنید...

.

.

.تا دیوانگی من.

 

 

اولین بار نوشت:داستان بالا یک داستان واقعی است...لطفا سقوط مرا رعایت کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 14:11  توسط محمد عابدی  | 

 

ای دوست..چه پرسی تو..که:(سهراب)کجا رفت...

                                     سهراب..(سپهری)شد و(سر وقت)خدا رفت

امروز قسمت شد تا سر مزار سهراب برم...جای همه خالی....نه جای همه پر...جای کسی خالی نبود...انقدر ادم برای امامزاده بودند...که جای کسی خالی نبود...نگهبان...بچه های کوچک...و مثل همه جای ایران...کارگرانی مشغول کار برای بزرگ کردن تعداد صحن های یک امامزاده....(واقعا حرفی برای گفتن ندارم)

سنگ قبر عوض شده..یک جای گم وبی ارزشو مثل همیشه تنها....

ای کاش تو هم در تاریک خانه ظهیر الدوله بودی تا حد اقل کنارت نمیگم فروغ...ایرج میرزا بود...

ایرج در شعر میگفت اینها در عمل.....خیلی سخت روحت تو جسمت خودت غریب باشه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 22:29  توسط محمد عابدی  | 

این روز ها همه بهم پا میدهند....

نمیدانند که من پا دارم ...کفش ندارم...همین دیشب بود اخرین کفش هایم را فروختم...برای پیرزنی دلی خریدم....صاف ...تا برایم دعا کند....و برای کودکی  خرده نانی ...تا مادرش را شب ها بیشتر ببیند....

این روزها  سرم خیلی شلوغ است.......

مو هایم را دوباره از ته زده ام..مویم را کسی  نمیخرد؟؟اگر میخریدند....برای دختری در محک....کلاه گیس میخریدم....

نه...نه....موهایم را برای همیشه کچل میکردم....شاید دردش را را میفهمیدم.....درد او بی مویی است؟

گوشم را میفروختم....تا  من هم مثل ان پسر ناشنوا صدای باران را نشنوم....صدای گریه نوزاد را....(صدای عشق را)

گوشم را میفروختم تا صدای خرد شدن غرور هیچ مردی را نشنوم...صدای ناله ای مصنوعی برای یک مشت عادت کثیف.....(پول) نفرین شده....

این  روزها  دلم خلوت است....دلم را نیز میفروشم.خریداری هست؟

دلم را به همه عشق های دوران نوجوانی همه انسانها به رایگان میبخشم...

این روزها...همه چیز فروشی ست...

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 0:0  توسط محمد عابدی  |